سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۳
نابینایی که آینده کودکان را روشن کرد

حوزه / داستان پیرمردی که با دستان پینه‌بسته از سال‌ها مقنی‌گری، مدرسه‌ای بنا کرد تا التیام‌بخشِ دردِ فقدانِ دانش‌آموزانِ روستا باشد؛ روایتی از دکتر حسن بنیانیان که در آن، یک خیرِ نابینا نه با ثروتِ کلان، بلکه با خلوصِ مطلق، به «حجتی برای تذکر» در عصرِ مادیات تبدیل می‌شود.

به گزارش خبرگزاری حوزه، گاه در میان هیاهوی مادیات، بندگانی زیست می‌کنند که با اخلاصِ بی‌شائبه‌شان، حجتی برای اهل زمین می‌شوند. روایت دکتر حسن بنیانیان از این خَیِّر مدرسه‌ساز، نه صرفاً یک خاطره، بلکه درس‌نامه‌ای است برای درک معنایِ ایثار و عبور از خویشتن. آنچه در ادامه می‌خوانید، بازنشرِ این روایت است که پیش‌تر در نشریه «افق خانواده» منتشر شده و اینک تقدیم مخاطبان ارجمند می‌گردد.

یک روز به من گفتند که در یکی از روستاهای مشهد، فرد نابینایی مدرسه ساخته است. گروهی را برای تصویر برداری و مصاحبه با فرد خیر به آنجا فرستادیم. فیلم را که آوردند.

دیدیم این آدم در هشت سالگی بر اثر بیماری آبله نابینا شده است. فضای روستاهای قدیم طوری بود که اگر کسی کور یا کر می شد و یا یک نوع بیماری خاص داشت، موردتمسخر قرار می گرفت و بچه ها اذیتش می کردند. این نوجوان برای این که از آن فضا دور شود در ۱۵ سالگی مقنی می شود و قنات حفر میکند.

شما تصور کنید یک نفر صبح داخل چاه برود و ظهر هم بیرون نیاید چراکه آمدن و نیامدن برایش چندان فرقی نداشته است. این دوره برای او دوره عرفان و ارتباط با خدا می شود.بعدها پولش را جمع می کند و ازدواج میکند. زنش هم زن خوبی بود. شکر می خریدند و آبنبات درست می کردند و به زوار می فروختند.

در چهل سالگی این مرد که حالا یک میلیون تومان پس انداز داشت می شنود یکی از دخترهای روستا در راه مدرسه که در ده همجوار قرار داشت با ماشین تصادف کرده و مینی بوس از روی پایش رد شده است. پای دختر قطع می شود و می میرد. این مرد منقلب می شود و می گوید بیایید این یک میلیون را بگیرید و یک مدرسه بسازید.

با زن این نابینا هم مصاحبه کرده بودند و از او پرسیده بودند چه آرزوهایی دارد؟ اولین آرزویش این بود که به زیارت کربلا برود. وقتی هم از خاطراتش نقل میکند، می گوید در یک مقطعی ما آن قدر فقیر بودیم که کف اتاقمان گونی پهن می کردیم و آنها را با میخ محکم کرده بودیم، روزی گوشه این گونی ها به قدری پاره شده بود که دیگر با میخ هم بند نمی شد، من یک ساعت برای بدبختی خودم گریه می کردم.

خبرنگار زیرک در ادامه مصاحبه می پرسد بهتر نبود که

حاج آقا این پول را می دادند تا شما به کربلا می رفتید؟!» زن با یک لحن روستایی هجمه وار به خبرنگار میگوید شما شهری ها این چیزها را اصلا نمی فهمید تو هم اگر وقتی دلت می گرفت و می رفتی پشت مدرسه می نشستی تا وقتی که معلم دارد به بچه ها قرآن خواندن یاد میدهد صدایشان را بشنوی و دلت سبک بشود، دیگر این چیزها را از من نمی پرسیدی این نابینای نیکوکار نسبت به دانش آموزان، همان حسی را داشت که نسبت به بچه های خودش داشت. در فیلم نشان می داد این آدم مدام یک جوری سعی می کند سر بچه ها را نوازش کند و چون به دلیل نابینایی نمی توانست ارتفاع دستش را تنظیم کند سعی می کرد که توی سر بچه ها نزند و نواز ششان کند و فطرت پاک بچه هاست که یکی از آنها از دور می آید دستش را می گیرد و می بوسد و بر سر خود می گذارد.

به این خیر مدرسه ساز می گویند: شنیدیم که شما دو تا دختر و پسر هم دارید که ازدواج کرده اند. آنها حتماً برای کار و کاسبی خودشان به پول احتیاج داشتند. آیا از این کار شما ناراحت نشدند؟

می گوید پیش خودم که جرئت نمی کردند ولی پیش عمویشان گفته بودند که چرا پدر پولش را به ما نداد تا با آن کاسبی کنیم؟!

من هم یک روز جمعشان کردم و گفتم اگر شما دوست خدا هستید، خدا مثل خود من به شما هم کمک می کند و اگر دشمن خدا هستید، آن وقت انتظار دارید پولی را که من با مقنی گری جمع کرده ام به دشمن خدا بدهم و بعد پیش خدا بروم؟! آن وقت چطور می توانم با خدا حرف بزنم؟

شما ببینید این مرد چه طورصحبت می کند. بیانش خیلی ساده است، اما نشان از یک رابطه بزرگ دارد. او به فطرت های پاک می گوید:

نمی خواهد یک عمر تلاش کنید پول جمع کنید و یک ویلا به این بچه و یک ویلا به آن بچه هدیه کنید. چون بالاخره باید یک روز پیش خدا جوابش را بدهید به همین سادگی ما این بیست دقیقه فیلم را به دیگر خیران هم نشان دادیم و شاید بیش از صد میلیارد تومان کمک از آنها گرفتیم.

چون متعلق به فطرت پاکی بود که هیچ انگیزه ای جز رضای الهی نداشت. بعد از ساخت این فیلم، کسانی افراد بالقوه نیکوکار را دعوت می کردند و به اتاق من می آوردند. من پس از کمی احوال پرسی و خوش وبش میگفتم که یک کار کوچکی دارم شما تا این فیلم کوتاه را نگاه کنید، من خدمت می رسم ساعت می گرفتم بیست دقیقه در اتاق بغلی به کارم می رسیدم و وقتی به این اتاق بر می گشتم می دیدم که دارند اشک هایشان را پاک میکنند تا من نفهمم که گریه کرده اند.

بعد می گفتند که بابا تو کار خودت را کردی حالا بگو ما باید چه کار کنیم؟

چون بعضی از این افراد دارای امکانات مالی بسیاری بودند بعد از دیدن این فیلم از خودشان بدشان می آمد. من تصورم این است که بعضی ها مثل این خیر نابینا حجت های خدا هستند و چون پیغمبرهای اصلی دیگر وجود ندارند خدا برای ما این حجتها را می فرستد تا به ما تذکر بدهند که غرق مادیات نشویم.

خاطره ای از دکتر حسن بنیانیان

منبع : نشریه افق خانواده

اخبار مرتبط

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha